كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

698

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

جاهلان محبوس و مقيّد ساختند و ندانستند كه آب به گل مىاندايند و آهن به دندان مىخايند . جمعى سفلگان تيره‌راى به اقتضاى خباثت نفس و استدعاى خيانت طبع مىخواستند كه نور الهى كه از جبين شاهنشاهى به سان لمعان آفتاب تابان بود به ظلمت حبس بپوشند يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ « 142 » و از آن غافل شدند كه با درفش پنجه مىزنند و كوه به ناخن مىكنند . يوسف را كه عزيز مصر سلطنت مىبايد بود از كيد اخوان و قيد زندان چه زيان و سليمان را كه بر جن و انس فرمان بايد راند از غدر عفاريت و مكر طواغيت چه نقصان . بيت نافهء مشكين اگر بندش كنى در صد حصار * سوى جان پرو از جويد طيب جان‌افزاى او آرى آفتاب عالم‌تاب بعد از ظلمت شب ديجور جهان به نور طلعت روشن سازد و بدر جهان‌افروز بعد از واقعهء محاق جگرسوز چشم و چراغ آفاق شود . طراوت رخسار گل و لطافت اعتدال بهار در قفاى محنت سرماى دى و زحمت ايذاء خار نمايد و كار فروبستهء غنچهء دل‌تنگ تا روزگارى انتظار نبرد كجا گشايد . ياقوت رمّانى تا اندوه حبس كوه و قيد زندان كان نكشد شرف دستبوس خاتم سلاطين و ملك عالم زير نگين كجا بايد و در عمانى تا در مضيق سينهء صدف تلخ و شور دريا نچشد به دولت بناگوش پادشاهان كى رسد . مصرع گنج با مارست و گل با خار و مستى با خمار القصه روز ديگر همان جماعت كه حضرت خلافت پناهى را محبوس داشتند روى نياز بر زمين عبودنيت نهادند و ميرزا سلطان ابو سعيد را از مضيق حبس بيرون آوردند و بر سرير سلطنت نشانده نقد روان به رسم نثار برفشاندند و آن پادشاه

--> ( 142 ) . سورة الصف 8 .